تبليغاتX
تنهایی رقصیدن

تنهایی رقصیدن

سعی می کنم دروغ نگویم- تمام حقیقت را هیچ وقت نمی شود گفت.

 

بایکی از لوس ترین لحن های ممکن می گویم :  منو بگذار تو چمدون ات....

می گه: عمرن تو را بفرستم قسمت بار هواپیما.

 

----------

پرلود: پیش درآمد/ مقدمه ی یک قطعه ی سازی در موسیقی کلاسیک


برچسب‌ها: تفاوت دیدگاه بین زئوس و داف اش
+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و هفتم اردیبهشت 1391ساعت 13:7  توسط دختره  | 

 

روزهایی هست که من "نمی توانم" و بهتر است روز را کلن به بطالت بگذرانم و گند نزنم به هیچ چیز و هیچ کار و هیچ تصمیمی نگیرم.

دو تا -بلکه هم چهار تا- مرد هستند که دلم می خواهد این وبلاگ نیمه مخفی ام را بخوانند و بفهمند من زنی نیست که هر یک از آن ها می پندارند که می شناسندش. 

 چند تا مرد هم -قطعن بیش از چهار تا- بودند که دیگه تو زندگی من نیستند و این نبودشان را علاوه بر  عقل و شعور و یکدندگی خودم، مدیون بخت و اقبال بلند ام هستم و خب ترجیح می دهم آن ها هیچ وقت نوشته های مرا نخوانند؛ این طور برای اعتماد به نفس خودشان هم بهتر است.

 

یک روزهایی هست که تنها می توانم خودم را تسلیم آوار خاطرات کنم و تنها آرزو کنم که امشب دیگر خواب او  را نبینم. عاجزانه دلم می خواهد فراموش اش کنم.شب هایی مثل امشب و  آن قدر  که نشسته ام تنها لیوان ویسکی در دست.

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و یکم اردیبهشت 1391ساعت 0:8  توسط دختره  | 

 

 آن که بی باده کندجان مرا مست کجا ست؟

+ نوشته شده در  چهارشنبه ششم اردیبهشت 1391ساعت 16:21  توسط دختره  | 

یک-  باورم نمی شود یک ماه بی اینترنت سر کرده ام. دیگر کمتر از زندگی در کره -شمالی می ترسم. نشسته ام فید وبلاگ ها را در گوگل ریدر می خوانم در گوگل ریدر مثله شده ی بی خاصیت این روزها. سیصد و پنجاه آیتم را خوانده ام و صد تایی مانده هنوز. یک زمانی بود هر روز ام با ضیافت گودر شروع می شد. آدمیزاد به همه چی عادت می کنه.

----------------------------------------

دو- عاقبت همین جور بی مقدمه به میم گفتم:"فلانی مرا هل داد"

گفت: آخه مگه می شه؟!  لابد یه چیزی گفتی بهش. یه حرفی بین تون پیش آمده.

گفتم:" نه داشتم لباس می پوشیدم که بروم پاشد مرا هل داد و از خانه اش تقریبن بیرون ام کرد. فقط بهم فرصت داد روسری و کفش ام را بپوشم.

به میم گفتم نمی خواهم درباره فلانی بیشتر حرف بزنم. فلانی حق نداشت منو هل بده حتا اگر دوستم نداره. سیگار را روشن کردم. میم هیچی نگفت. اولین بار بود که نگفت" تو آتلیه سیگار نکش بو می گیره." یه جوری تو چشم اش می دیدم که انگار می خواد بگه آخه چرا هر کی تو عاشق اش می شی این جوری از آب در می آد؟ اصلن چرا باز جرات می کنی و عاشق می شی؟


--------------------------------------

سه- دلم برای مادربزرگ ام تنگ شده . برای زنی که بروم پیش اش و برای خاطر چشم های قرمز ام سین جین ام نکند. فقط بگوید زندگی زهر مار زندگی و من یادم بیفتد پیش رنج هایی که او کشیده مشکلات بیست سالگی من چه قدر حقیر اند. دلم برای مادربزرگ ام تنگ شده که هر چیزی که ازش می خواستم را به من می بخشید و هیچ وقت ندانست این صرفن بازی من با اوست که بدانم چه قدر دوست ام دارد. هیچ وقت هیچ چیز را دریغ نکرد گاهی می گفت کهنه است نو اش را برایت می خرم. 

---------------------------------------

چهار: به مرد می گویم آخه یک جایی به من بگو "نه". مدام خاطرات عشاق قدیم ام را برای اش تعریف می کنم انگار که بخواهم بهش بفهمانم که ببین من دختری خیلی خوبی نیستم. در افواه مردم من چندان فاصله ای با جنذه بودن ندارم.نمی فهمد ای امان امان.

---------------------------------------------------

پنج : یک لحظه است که می فهمی یک نفر به تو اعتماد دارد. مست نبودیم. ساعت نزدیک دو بعد از نصفه شب بود. سین بهم گفت او هل ام داد و سرم خورد به دیوار آشپزخانه. سین تنها آدمی است که می داند من هنوز آن مرد آن فلان شده را کمی دوست دارم و از خودم بیزارم که نمی توانم فراموش کنم اش. فکر کردم ما چه قدر بدبختیم که اوج صمیمیت مان این است که برای زنی دیگر سیاه ترین لحظات خلوت مان را تعریف کنیم.

----------------------------------------------------------------

شش: دستگیره های تازه ی آشپزخنه رنگی اند قشنگ اند. متاسفانه روقوری هم طرح شان در بازار پیدا نمی شود. پنج شش سال پیش برای خانه ی مردی که ممکن بود شوهرم شود از همین طرح دستگیره خریده بودم. زمان چه زود می گذرد ولی سلیقه آدم در بعضی موارد عوض نمی شود.


برچسب‌ها: روابط پیچیده ی بشری
+ نوشته شده در  جمعه یکم اردیبهشت 1391ساعت 20:27  توسط دختره  | 

 

۱- سید خندان تشریف بردند و در دماوند رای دادند.

۲- خشم و بهت سنجاق شده به بعضی لحظه ها را باید نوشت بلکه رنج گذشته چراغ راه آینده شود.

۳- همین جا نوشتم که چند روز پیش چه طور از معشوق سابق ام ناامید شدم. "ناامید شدن از کسی" اصطلاح گویای بی همتایی است و از آنجا که زندگی پدرسوخته همیشه مصیبتی نو مخصوص ما از آستین اش بیرون می کشد جمعه عصر وسط مجلس شادمانی به یاری عرق سگی شنیدم صاحب عبای شکلاتی تشریف برده اند و به نسلی گفته اند "بیلاخ " و رای داده اند. قبل از شنیدن خبر عصر خوبی بود شاد بودم که فلانی از زندان آزاد شده و هنوز خنده ی خوب اش یاد اش نرفته .

۳-همیشه بدتر از این هم ممکن است. همیشه ممکن است کسی چنان بزند زیر حرف اش که پنداری روح جناب ماکیاول  با تمام قوا در او حلول کرده.

۴- دوست داشتن مردها ذاتن کار خطرناکی است. دوست داشتن مردان سیاست حماقتی است که آدم دیر یا زود چوب اش را می خورد.

۵- زندگی عجب بازی هایی دارد.  گاهی آدم هر چه تقلا می کند نمی تواند پایانی برای فاجعه متصور باشد.

 


برچسب‌ها: عجایب الموجودات و غرایب المخلوقات
+ نوشته شده در  یکشنبه چهاردهم اسفند 1390ساعت 9:25  توسط دختره  | 

۱-تا صبح بیدار بودم. فندک ام را که می پنداشتم گم شده است پیدا کردم. پنداری در خلا هستم ولی بسیار آرام ام.

 ۲-مدام از خودم می پرسم من چرا آن همه این مرد را " آدم حسابی" فرض می کردم ؟ بالفعل نشان داد که می تواند یک لات بی شعور باشد. دیگر قبول اش ندارم. طبعن دیگر دوست اش هم ندارم.

۳-از این لحظه از لحظه ای که مردها به هر روش ممکن متوسل می شوند تا زنی را از خود برانند متنفرم. از لحظه ای که کسی ابلهانه می گوید نه من اصلن نمی خواستم و تمام گذشته را انکار می کند. از تو می خواهد یک جسم بی زبان بی احساس بسازد چون او این طور راحت تر است. آدمی که از ترس احساسات متناقض فردا صبح خود را موظف می داند که گه بزند به یک شب خوب.

۴-من هرگز نمی پذیرم این جور تحقیر و توهین ناشی از ترحم و دلسوزی برای من باشد و برای عمری که به گمان او دارم تلف می کنم  پای رابطه ای که دارد زیادی کش پیدا می کند. این مرد حس می کند طرف ضعیف رابطه بوده به بازی گرفته شد حالا دل اش می خواهد  طرف قوی رابطه باشد و یک بار هم او باشد که نه می گوید.

۵-متاسفم که  چرا آخر شب نگفتم لیاقت ات یک ج-ند ه دوزاری بیشتر نیست. چرا نگفتم تو بدون پول پدر ات هیچ گهی نیستی. طرف رفته یک با عرضه تر از تو را گیر آورده شوهر کرده و کار درستی هم کرده. تو آن قدر خشم ات کوکانه است که عصبانیت ات از کسی دیگر را بر سر من خالی می کنی. این قدر ابلهی که فکر می کنی اگر یک لیوان آب دست من بدهی یا یک سیگار از من بگیری من عاشق ات می شوم.

۶- حیف از عشق.

 

 

 

+ نوشته شده در  یکشنبه هفتم اسفند 1390ساعت 13:20  توسط دختره  | 

 

درک رذالت های نهان آدمی که مرا بسیار بوسیده بود و بوسید و بعد مثل یک سگ مثل یک دزد از خانه اش  انداخت بیرون تا امشب ممکن نبود.

جز در باز-داشتگاه  هرگز چنین تحقیر نشده بودم و نرنجیده بودم.

پیش تر ازم پرسیده بود بدترین خاطره ی عمر ات بعد از بیست سالگی چی بود. از در خانه که می رفتم بیرون گفتم :"امشب و دست ات درد نکند".

مثل این است که کسی برای خلاصی از یک زخم پاره ای از تن ات را با چاقویی کند ببرد و بگوید دیگر  راحت شدی. تنها یک  مریض روانی کثافت می تواند این طور زنی را له کند تا خیال اش راحت شود که دیگر کسی دوست اش ندارد.

 

+ نوشته شده در  یکشنبه هفتم اسفند 1390ساعت 4:11  توسط دختره  | 

این که من حسود نبودم و نیستم حتا نسبت به فانتزی های تو -ااز عجیب ترین شان تا ممکن ترین شان علی الخصوص دخترکان قد بلند اوکراینی باب طبع و ذهن ات- خوشایند تو نبود؟ گمانم یک جایی ته ذهن ات برای ات عجیب بود که من چه جور زنی هستم و آیا این پذیرش و بی تفاوتی صرفن یک جور ادا و اطوار مثلن روشنفکرانه است یا نه؟ تو نمی دانستی که من می توانستم خیلی بیشتر از توان بیان همه ی کلمات حسادت کنم به معشوق سابق ات و تنها تصور حجم لذت لحظه های فراموش کردن زمان و درد و کلمه کنار تو آرام ام می کرد. 

 اطمینان از اینکه حسی را با کسی تجربه کرده ای که بی مانند است قوت قلب محشری است حتا اگر به خودش نگفته باشی حتا اگر خودش نگفته باشد.

دلم می خواست هوایی که تو نفس می کشی را حبس کنم و ثانیه را حبس کنم و سر تو تا ابدیت روی سینه های من باشد دست من لای موهای تو .

+ نوشته شده در  جمعه بیست و هشتم بهمن 1390ساعت 18:37  توسط دختره  | 

 

دیشب خواب مردی را دیدم که زمانی دور دوست اش داشتم . تمام خواب ام پر ترس و نفرت و حس تحقیر شدگی بود. آیا ذهن من جرات ندارد حتا در بدترین کابوس های خویش از مردی که دیگر دوست ام ندارد- گمانم هیچ وقت هم نداشته - بیزار باشد که چنگ می زند به خشم سنجاق شده به خاطرات کهنه؟

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیستم بهمن 1390ساعت 16:14  توسط دختره  | 

تکنولوژی تنها اسباب عذاب مضاعف مرا فراهم کرده است.می دانم به فشار مختصر یک دگمه ی کوچک صدای تو را خواهم شنید. نمی دانم به تو چه بگویم. نمی دانم از تو چه بخواهم. نمی دانم چه خواهی گفت. صبر می کنم و می گذارم این دیوانگی را برای شبی که بیش از امشب و اکنون دلتنگ تو باشم. از این بیش تر هم ممکن است ؟

 

+ نوشته شده در  دوشنبه هفدهم بهمن 1390ساعت 23:55  توسط دختره  |